|
|
|
بيرن ادامه مطلب يه سري جك جديد آپ ديت ، اونم همه از يه مليت (غيور مردمان ترك تركيه)
با تشكر استاد ملا غضنفر خان قلدر ادامه مطلب |
|
نوشته شده در
87/04/16ساعت توسط سوشیانس |
|
|
آقا یه سوژه گیر آوردم واسه خنده
اوه اوه سلام یادم رفت خلاصه اینکه یه سوژه پیدا کردم دیوانه داشتم وبلاگ گردی می کردم خوردم به یه وبلاگ ترک توش واسه فارس ها جک نوشته بود ما هم نشستیم به خوندن به کسی نگین ها ولی من یکی که مردم از خنده البته نه به جک ها بلکه به نبوغ تر کها(به به سجع هم که داره) برین ادامه مطلب فقط بخندین ضرر می کنین اگه نرین حالا جون من کلیک کن ضرر نمی کنی گفته باشم هرکی نظر نده ... آدم بدیه... ادامه مطلب |
|
نوشته شده در
87/03/06ساعت توسط سوشیانس |
|
|
يه ترکه گوشش درد ميكرد، ميره دندونپزشكي، گير ميده به دكتر كه بايد گوش منو بكشي،دكتر ميگه بابام جان اولا" من دندونپزشكم، ثانيا" گوش رو كه نميكشن! ترکه هي اصرار ميكنه تا دكتر عصباني ميشه گوش ترکه رو ميكنه! ترکه با گوش پانسمان شده ميرفته طرف خونه كه رفيقش اونو ميبينه و ميپرسه گوش ات چي شده! ترکه ميگه بالام جان گوشم درد ميكرد رفتم كشيدمش... دوستش ميگه: قاسم جون.. همين كارا رو ميكني كه ميگن ترکا خرن! حداقل پر ميكرديش یه روز یه جوک رو می برن زیر میکروسکوپ می بینن ترکه داره بای بای می کنه منبع:ترشحات فکری زن ملا غضنفر خان قلدر جلد ۲۱۲ صفحه۲۵۴۲
|
|
نوشته شده در
87/02/26ساعت توسط سوشیانس |
|
|
به قول بابام اول سلام
بعد.... بعد.... مثل اینکه گریه مجال نمی ده لابد می گین چی شده ...؟(ولی کسی که نگفت...) ای بابا دست رو دلم نذارین که دستتون خونی میشه آخه جز اندام داخلیه و می شه گفت با خون در ارتباطه.... موضوع اصلی چی بود....؟ آره فقط ۴۳ روز دیگه مونده تا.... تا... (هق هق هق ) تا.... کنکور که الهی ک...نش کور بشه که این طور ترس و لرز بر اندام من نیندازه آخه این چه نظام آموزشیه که ما داریم کنکور یعنی چی....؟ قبل از عید هی می گفتیم چرا این زمان سریع تر پیش نمی ره الان انگار تاکسی گرفته اونم دربست آدم خجالت می کشه بگه گاوداری (پیا....ور)قبول شده وگرنه خیلی با حاله آخه بدون اینکه فشار به قسمت تحتانیت بیاد یه لیسانس مشتی قبول می شی میری ولی میگن آدم بره شاگرد کفاش بشه آبرو ریزیش کمتره ما که ....نمون ...ره (هی باز حرف زشت خوشحال می شم واسم دعا کنید منبع : دفتر خاطرات روزانه ی استاد فرزانه ملا غضنفر خان قلدر جلد ۱۲۰۰۲۱ صفحه ی ۲۰۰۰۰۰۲۱(حتما رجوع کنید) |
|
نوشته شده در
87/02/23ساعت توسط سوشیانس |
|
|
يه درود گرم به تمام عزيزان اونقد گرم كه ك..نتون بسوزه
اي بابا از حال من نپرسيد كه بدجور خرابه... به كسي نگين ها لابد مي پرسين چي...؟ اينكه من اگه با همين وضع پيش برم مي تونم پيش برم و تا مي تونم پيش برم اصلا ولش كنيد مثل اينكه بحث فلسفي شد و منم كه اصلا فلسفه تعطيل ولي به جون شما كه نه ، به جون خودمم كه نه، به جون همين بقال سر كوچمون كه مي خوام سر به تنش نباشه والهي بره زير سه چرخه خيلي دلم... خيلي دلم درد مي كنه اين بقال سر كوچه ي ما بقال نيست نقاله آقا دلم برات بگه مي ري يه آدمس بخري انگار رفتي معامله املاك از بس معطلت مي كنه ناكس از سياست مي گه(البته به گوشش نرسه ها هيچي بارش نيست اينجا رو داشه باش آدامس ۱۰ تومني رو اگه ولش كني بهت ميندازه ۱۰۰ تومن باورت مي شه...؟ من اگه يه كاره اي بشم مي فرستمش بورس تازه چي ...! تمام اخبار محله به صورت آپ ديت دسته شه سرعش از بي بي سي و سي ان ان بيشتره اي بابا باز من اين فنر دهنم در رفت من اگه بخوام از اين محله و آدماش بگم يه ۹۰ سالي بايد بگم و شما هم .... منبع:دفتر خاطرات استاد فقيد و برجسته، استاد ملا غضنفر خان قلدر |
|
نوشته شده در
87/01/17ساعت توسط سوشیانس |
|
|
دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی! |
|
نوشته شده در
87/01/11ساعت توسط سوشیانس |
|
|
ژست
دستش را به طرف گلويش برده و كراوات خود را صاف ميكند يقه اش را ميزان ميكند گرد و غبار فرضي روش شانه هايش را ميتكاند آستين، پيراهن و لباسهاي ديگر خود را مرتب و صاف ميكند موهايش را مرتب ميكند قلاب كردن شست در كمربند حالت بدن خيره شدن نگاه معني دار |
|
نوشته شده در
87/01/11ساعت توسط سوشیانس |
|
|
|
|
نوشته شده در
87/01/11ساعت توسط سوشیانس |
|
|
سلام
بر طبق کلماتی که از دهان خجسته و لبان مبارک استاد کمالات و وجنات استاد تمام موجودین قبل از خرید به هولوگرام استاد که |
|
نوشته شده در
86/11/11ساعت توسط سوشیانس |
|
|
خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!) سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد! سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن! سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!) سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه! سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن! سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده! سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!) سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن! سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!) سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت! سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست! سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟! سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش! سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!
منبع:مغز استاد غضنفر خان قلدر |
|
نوشته شده در
86/11/08ساعت توسط سوشیانس |
|
|
این یک تحقیق کاملا علمیه که توسط استاد غضنفر انجام شده بخونین و نظر بدین
1. هر پسري فقط يه دوست دختر داشت .. ( و از اونجايي که تعداد دخترا خيلي بيشتر از پسرهاس سر خيلي از دخترا بي کلاه ميموند ( البته الانم هستا. ) و لذا جنگ جهاني سوم و چهارم بين دخترا اتفاق مي افتاد .!!
2. هر پسري يک هفته اول دوستي به خواستگاري ميرفت پس در اين صورت دوران خوش دوستي و استرس قرار و تلفن از بين ميرفت ! 3. فشار بر روي دختران براي قبول شدن در دانشگاه بيشتر ميشد ... کار به گيس و گيس کشي کشيده ميشد ! 4. بوي ترشي کشور رو بر ميداشت لذا براي شهرداري مشکلاتي زيادي به وجود ميومد !! 5. ازدواج براي دختران تبديل به آرزو و رويای شبانه ميشد (البته الانم هستا) !! 6. براي گرفتن گل از دست عروس خين و خين ريزي راه ميافتاد ! 7. مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر ميشد !! 8. شوهر مثل قند و شکر کوپني ميشد وبراي گرفتن اون صفهاي طولاني بوجود ميومد ! پس نتيجه ميگيريم که اگه پسرا همين طوري بي جنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشري !
منبع: ترشحات فکری استاد غضنفر خان قلدر جلد ۴۵۲ صفحه ی ۵۳۱۲۴ پاراگراف ۲۵ |
|
نوشته شده در
86/11/08ساعت توسط سوشیانس |
|
|
تا حالا در این مورد فکر کردی خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "• منبع:کتاب المعنی الغات فی المکاتب الجاهلین اثر استاد فقید ملا غضنفر خان قلدر |
|
نوشته شده در
86/11/08ساعت توسط سوشیانس |
|
آخرین دفعه که اسمه کشورم رو خوندم نوشته بود جمهوری اسلامی ایران |
|
نوشته شده در
86/11/05ساعت توسط سوشیانس |
|
آزمون ضمن خدمت وبلاگنویسانمقدمه. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؟ چند روزی است بهدلیل مشغلهی فراوان، هوس کردهایم از کار نویسندگی برکنار شویم یا اگر توفیق داشته باشیم، یک نفر را پیدا کنیم که این وبلاگ را برای مدت نامعلومی توقیف کند و ما هم به کار و زندگیمان برسیم. برای این منظور، تصمیم گرفتیم آزمون ضمن خدمت وبلاگنویسان را برگزار کنیم و در آن با طرح پرسشهایی توهینآمیز در مورد پیامبر اسلام (ص)، کاری کنیم که کفنپوشان به خیابانها بریزند و حوزههای علمیه کلاسهای خود را تعطیل کنند و ما هم به هدفمان برسیم. اما دیدیم قبل از ما ادارهی کلّ آموزش و پرورش استان تهران چنین کاری کرده و آب هم از آب تکان نخورده است. جناب وزیر هم که مجبور است همچنان در خدمت اسلام و مسلمانان و کشور باشد. این بود که تصمیم گرفتیم پرسشهایی محبتآمیز در مورد شهرام جزایری طرح کنیم تا بلکه به آرزویمان برسیم. توضیح اینکه پرسشها میتوانند از صفر تا چهار گزینهی درست داشته باشند. ٭ ٭ ٭ ۱. شهرام جزایری …
۲. جرم شهرام جزایری چیست؟
۳. شهرام جزایری در دادگاه چه گفت؟
۴. چرا شهرام جزایری فرار کرد؟
۵. شهرام جزایری از کجای خانهاش فرار کرد؟
۶. شهرام جزایری چه شکلی است؟
۷. قد شهرام جزایری چهطور است؟
۸. شهرام جزایری پشتاش …
۹. شهرام جزایری در چه وضعیتی هرگز دیده نشد؟
۱۰. شهرام جزایری الان کجاست؟
|
|
نوشته شده در
86/09/20ساعت توسط سوشیانس |
|
|
خوب،آدم در زندگیش کارهای بی ربط زیاد می کند،بخصوص اگر از موهبت زندگی در مملکت گل و بلبل برخوردار باشد...یکی از همین کارهای بی ربط که بنده چند ماه است افتخار انجام آن را دارم،همانا طنزنویسی برای هفته نامه سپید است. سپید،نشریه ای تخصصی است که برای پزشکان چاپ و ارسال می شود. در صفحه آخرش ستونی باز کرده ام با عنوان:"طنزدرمانی"که در آن محض شوخی! پا توی کفش شبکه عریض و طویل بهداشت و درمان می کنم.برای این که کار تخصصی انجام بگیرد،دو تن از دوستان طنزنویس را که یکی پزشک و دیگری دانشجوی دندانپزشکی است(شهرام جوادی نژاد و علی مرسلی)برای همکاری با این ستون معرفی کردم.دوستان طنزنویسی که رشته یا زمینه کارشان با پزشکی مربوط است و مایل به همکاری هستند،ایمیلاً همراه با ارسال یک نمونه کار من را در جریان بگذارند تا اقدامات بعدی انجام گیرد...خدا از پزشکی کَمتان نکند!این هم آخرین کاری که در این ستون مرتکب شده ام،محض نمونه:
در آداب ویزیت |
|
نوشته شده در
86/09/20ساعت توسط سوشیانس |
|
|
خديجه : غضنفر ! تو بيلميـري امروز چه روزيه ؟ غضنفر : والا فِچ ميكنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟ خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !! غضنفر : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟! خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست ! غضنفر : شوما كيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاكو رو از آشپزخونه بيار .... خديجه : غضنفر! شوما اصن به من هيچ وقت توجه نميكني ! منم آدامام بابا به خدا ! منم مث شما از بچگي بزرگ شدم حگّ مادري دارم به جَردنِ بچه هات بالام ! غضنفر : بيبين خديج ! من تا حالا چيزي كم گوذاشتم ؟! كوتاهي شده از گِبال من ؟! خديجه : غضنفر ! امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون كادو ميخرن ... خوب شوما چيرا نميخري ؟ غضنفر : آخه زن ! تو اصن خودش و با من چيكار داري ؟ آخه كدوم مردي واسه زنش سالي يه بار تولّد ميگيره؟ كه من واسه تو ميگيرم ؟ خديجه : اصن هرچي شوما بيگي ! به ما ولرم تايم نيومده بابا ... دستاتو بشور بيا شامتو بخور بابا ! : والا فِچ ميكنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟ خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !! غضنفر : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟! خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست ! غضنفر : شوما كيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاكو رو از آشپزخونه بيار .... خديجه : غضنفر ! شوما اصن به من هيچ وقت توجه نميكني ! منم آدامام بابا به خدا ! منم مث شما از بچگي بزرگ شدم حگّ مادري دارم به جَردنِ بچه هات بالام ! غضنفر : بيبين خديج ! من تا حالا چيزي كم گوذاشتم ؟! كوتاهي شده از گِبال من ؟! خديجه : غضنفر ! امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون كادو ميخرن ... خوب شوما چيرا نميخري ؟ غضنفر : آخه زن ! تو اصن خودش و با من چيكار داري ؟ آخه كدوم مردي واسه زنش سالي يه بار تولّد ميگيره؟ كه من واسه تو ميگيرم ؟ خديجه : اصن هرچي شوما بيگي ! به ما ولرم تايم نيومده بابا ... دستاتو بشور بيا شامتو بخور بابا ! |
|
نوشته شده در
86/08/04ساعت توسط سوشیانس |
|
|
راننده زن را چطور بشناسيم ماشينش پنچر بشه كاپوت ماشين رو بالا ميزنه و توي ماشينو نگاه ميكنه! وقتي كه برن پمپ بنزين و بعد از زدن بنزين با همون شيلنگ داخل باك حركت كنن برن!
به ترکه ميگن ترمز ABS چيه؟ ميگه تو سرعت هاي زياد و سر پيچ ها کار حضرت ابوالفضل رو مي كنه غضنفر زنگ می زنه رادیو می گه الو آقا اونجا رادیو است؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه: یعنی الان صدای من توی نونایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر می گه الو اکبر نون نخر مامانت خریده! غضنفر با يك سرهنگه سوار هواپيما ميشن غضنفر رو به سرهنگه مي كنه ميگه ببخشيد شما گروهبانيد؟ سرهنگه ميگه نه غضنفر همين سوال رو چند بار ميپرسه. آخر سرهنگه خسته ميشه ميگه بله بابا من گروهبانم غضنفر ميگه پس چرا لباس سرهنگارو پوشيدي؟ تركه رشتهاش دامپروري بوده، روش نميشده به كسي بگه. يكي ازش ميپرسه: رشتهات چيه؟ ميگه: دامپيوت |