تبليغاتX
آماده ای بخندی؟؟؟؟؟


بيرن ادامه مطلب يه سري جك جديد آپ ديت ، اونم همه از يه مليت (غيور مردمان ترك تركيه)

با تشكر

استاد ملا غضنفر خان قلدر


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/04/16ساعت توسط سوشیانس |
آقا یه سوژه گیر آوردم واسه خنده

اوه اوه سلام یادم رفت

خلاصه اینکه یه سوژه پیدا کردم دیوانه داشتم وبلاگ گردی می کردم خوردم به یه وبلاگ ترک

توش واسه فارس ها جک نوشته بود

ما هم نشستیم به خوندن

به کسی نگین ها ولی من یکی که مردم از خنده

البته نه به جک ها بلکه به نبوغ تر کها(به به سجع هم که داره)

برین ادامه مطلب فقط بخندین ضرر می کنین اگه نرین

حالا جون من کلیک کن ضرر نمی کنی

گفته باشم هرکی نظر نده ...

آدم بدیه...


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/03/06ساعت توسط سوشیانس |
 

رییس جمهور به روایت تصویر

از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانواده­ای فقیر، زاده شده بود.

 

 

می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

 

 

مردی ناشناس که مشخصن به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی می­گذاشت.

 

 

جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.

 

 

یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،

 

 

کسی صدای­اش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.

 

 

صبحانه­اش را خورد،

 

 

ورزش روزانه اش را کرد 

 

و کفش های­اش را پوشید که به مسجد محل برود.

 

 

سر نماز بود که کسی او را صدا زد.

 

 

گفت : الان می­آیم و سریعن از مسجد بیرون آمد و کفش­هایش را پوشید.

 

 

با لبخند همیشه­گی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟

 

 

گفتند: مهم شده­ای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.

 

 

گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت هشت صبح هم نیست!

 

 

چون کسی او را نمی­شناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای

بلند معرفی کند .

 

 

وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.

 

 

و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.

 

 

قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه­گویان شرق و غرب و مخصوصن اصلاح طلبان بزند.

 

 

او در دو مرحله مشت­هایش را گره کرد.

 

 

 

برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.

 

 

و حرکات ضد فرهنگی می­کرد و علامت گروه متال را به مردم نشان می­داد!

 

 

 

مردم از این ساده گی او لذت می­بردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه می کردند.

 

 

که گاهی ابراز احساسات شدیدی میکند.

 

 

 

و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک می­کشد!

 

 

از خدا کمک خواست و

 

 

شناسنامه­اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.

 

 

مسیر از اول مشخص بود

 

 

فقط کافی بود او دوباره کفش­های­اش را به پا کند

 

 

و لباس رزم بپوشد

 

 

و از قوی­ترین مردان جهان کمک بگیرد

 

 

تا به حلقه­ی قدرت، وارد شود.

 

 

تا بتواند به پشتوانه­ی قدرت نظامی،

 

 

و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،

 

 

و کمک «هوگو»ی خوبش،

 

 

راه امامش را ادامه دهد.

 

 

البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.

 

 

توانایی­های خودش نیز به کمکش آمدند

 

 

تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله ای از نور فرو برود.

 

 

و در هنگام عبادت، کفش های­ کذایی را به پا کرد .

 

 

تا به سمت قدرت، حرکت کند

 

 

و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .

 

 

 او چهره­های دوست داشتنی فراوانی دارد.

 

 

گاهی رفتگر شهرداری ست،

 

 

گاهی یک بلوچ

 

 

گاهی یک لرستانی غیور

 

 

گاهی یک تاجیک شش آتشه

 

 

گاهی یک روستایی شاد

 

 

گاهی یک عرب تمام عیار

 

 

و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟

 

 

اما همیشه کفش های آهنینش را به پا دارد

 

 

و با اتکا به خدا در هرجایی

 

 

ولو در خانه­ی خدا

 

 

برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دل­سوزی می کند.

 

 

او از خودش چنین سیاست­مداری را به تصویر کشیده است:

 

 

خدا عاقبت ما را به خیر کند. ان­شاءالله.

 

ويرايش:يه عكس جديد گير آوردم بخندين:

نوشته شده در 87/03/04ساعت توسط سوشیانس |

يه ترکه گوشش درد ميكرد، ميره دندونپزشكي، گير ميده به دكتر كه بايد گوش منو بكشي،دكتر ميگه بابام جان اولا" من دندونپزشكم، ثانيا" گوش رو كه نميكشن! ترکه هي اصرار ميكنه تا دكتر عصباني ميشه گوش ترکه رو ميكنه! ترکه با گوش پانسمان شده ميرفته طرف خونه كه رفيقش اونو ميبينه و ميپرسه گوش ات چي شده! ترکه ميگه بالام جان گوشم درد ميكرد رفتم كشيدمش... دوستش ميگه: قاسم جون.. همين كارا رو ميكني كه ميگن ترکا خرن! حداقل پر ميكرديش

یه روز یه جوک رو می برن زیر میکروسکوپ می بینن ترکه داره بای بای می کنه

منبع:ترشحات فکری زن ملا غضنفر خان قلدر جلد ۲۱۲ صفحه۲۵۴۲

 

نوشته شده در 87/02/26ساعت توسط سوشیانس |
به قول بابام اول سلام

بعد....

بعد....

مثل اینکه گریه مجال نمی ده(هه هه هه ....)

لابد می گین چی شده ...؟(ولی کسی که نگفت...)

ای بابا دست رو دلم نذارین که دستتون خونی میشه آخه جز اندام داخلیه و می شه گفت با خون در ارتباطه....

موضوع اصلی چی بود....؟

آره فقط ۴۳ روز دیگه مونده تا....

تا...

(هق هق هق ) تا....

کنکور

که الهی ک...نش کور بشه که این طور ترس و لرز بر اندام من نیندازه

آخه این چه نظام آموزشیه که ما داریم کنکور یعنی چی....؟ 

قبل از عید هی می گفتیم چرا این زمان سریع تر پیش نمی ره الان انگار تاکسی گرفته اونم دربست

آدم خجالت می کشه بگه گاوداری (پیا....ور)قبول شده وگرنه خیلی با حاله آخه بدون اینکه فشار به قسمت تحتانیت بیاد یه لیسانس مشتی قبول می شی میری

ولی میگن آدم بره شاگرد کفاش بشه آبرو ریزیش کمترهاخه این چه توهینیه به این دانشگاه و سیستم آموزشی فهیم و فهمیده که آدمای تنبل (بلا نسبت خودم) رو درک می کنه.

ما که ....نمون ...ره (هی باز حرف زشت)فعلا داریم می خونیم(روزی یه ساعت و ۱۰ دقیقه) 

خوشحال می شم واسم دعا کنید

منبع : دفتر خاطرات روزانه ی استاد فرزانه ملا غضنفر خان قلدر جلد ۱۲۰۰۲۱ صفحه ی ۲۰۰۰۰۰۲۱(حتما رجوع کنید)

نوشته شده در 87/02/23ساعت توسط سوشیانس |
يه درود گرم به تمام عزيزان اونقد گرم كه ك..نتون بسوزه (چه بي ادب)

اي بابا از حال من نپرسيد كه بدجور خرابه...

به كسي نگين ها ولي چند وقته هچين بفهمي نفهمي يه چيزايي فهميدم  

لابد مي پرسين چي...؟

اينكه من اگه با همين وضع پيش برم مي تونم پيش برم و تا مي تونم پيش برم

اصلا ولش كنيد مثل اينكه بحث فلسفي شد و منم كه اصلا فلسفه تعطيل و در كل نمي خوام تو اين چند دقيقه اي كه اومدين مي خواين بختدين وقتتون به اين طور فلسفه هاي پر پيچ و خم بگذره

ولي به جون شما كه نه ، به جون خودمم كه نه، به جون همين بقال سر كوچمون كه مي خوام سر به تنش نباشه والهي بره زير سه چرخه خيلي دلم....

خيلي دلم...

خيلي دلم درد مي كنه

اين بقال سر كوچه ي ما بقال نيست نقاله آقا دلم برات بگه مي ري يه آدمس بخري انگار رفتي معامله املاك از بس معطلت مي كنه ناكس

از سياست مي گه(البته به گوشش نرسه ها هيچي بارش نيست)از اقتصاد مي گه (اينو هم چيزي بارش نيست) ازخانواده مي گه (اينو يه كم بارشه مثلا مي گه زن فقط به درد كلفتي مي خوره خوب چرا مي زني من نمي گم اون مي گه)و...

اينجا رو داشه باش آدامس ۱۰ تومني رو اگه ولش كني بهت ميندازه ۱۰۰ تومن باورت مي شه...؟

من اگه يه كاره اي بشم مي فرستمش بورس جدي مي گم

تازه چي ...! تمام اخبار محله به صورت آپ ديت دسته شه سرعش از بي بي سي و سي ان ان بيشتره

اي بابا باز من اين فنر دهنم در رفت  خسته نشدي من اين قدر گفتم ...؟

من اگه بخوام از اين محله و آدماش بگم يه ۹۰ سالي بايد بگم و شما هم ....

منبع:دفتر خاطرات استاد فقيد و برجسته، استاد ملا غضنفر خان قلدر

نوشته شده در 87/01/17ساعت توسط سوشیانس |
دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی!

نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط سوشیانس |
ژست
دستش را به طرف گلويش برده و كراوات خود را صاف ميكند
يقه اش را ميزان ميكند
گرد و غبار فرضي روش شانه هايش را ميتكاند
آستين، پيراهن و لباسهاي ديگر خود را مرتب و صاف ميكند
موهايش را مرتب ميكند

قلاب كردن شست در كمربند
اين عمل به معناي ابراز و بيان قدرت و صلابت مردانگي بوده و فرد سعي در نشان دادن قدرت و توانگري خود ميكند.

حالت بدن
وضعيت بدن يك نشانه است، اگر او علاقمند باشد، به سمت شما قرار خواهد گرفت. اگر در حال نشستن پايش به سـمت شما اشاره نمايد، اين يك علامت خوب خواهد بود.

خيره شدن
خيره شدن به شما حتي چند ثانيه بيشتر از حد لزوم، همراه گشاد كردن چشم ها به معناي نشان دادن چراغ سبز است.

نگاه معني دار
دست به كمر ايستادن
اين حالت ايستادن براي بزرگتر جلوه نمودن و ابراز آمادگي براي گرفتاري و درگيري است!

نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط سوشیانس |

past.jpg

 time.jpg




future.jpg

نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط سوشیانس |
سلام

بر طبق کلماتی که از دهان خجسته و لبان مبارک استاد کمالات و وجنات استاد تمام موجودین استاد ملا غضنفر خان قلدر شما موظف و مجبور هستید که کتاب هایی را که در آخر مقاله های ایشان ذکر می شود را تهیه نموده و مطالعه نمایید

قبل از خرید به هولوگرام استاد که  است دقت نمایید

نوشته شده در 86/11/11ساعت توسط سوشیانس |
خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!


خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!

منبع:مغز استاد غضنفر خان قلدر

نوشته شده در 86/11/08ساعت توسط سوشیانس |
 این یک تحقیق کاملا علمیه که توسط استاد غضنفر انجام شده بخونین و نظر بدین
 
1. هر پسري فقط يه دوست دختر داشت .. ( و از اونجايي که تعداد دخترا خيلي بيشتر از پسرهاس سر خيلي از دخترا بي کلاه ميموند ( البته الانم هستا. ) و لذا جنگ جهاني سوم و چهارم بين دخترا اتفاق مي افتاد .!!
 
2. هر پسري يک هفته اول دوستي به خواستگاري ميرفت پس در اين صورت دوران خوش دوستي و استرس قرار و تلفن از بين ميرفت !
 
3. فشار بر روي دختران براي قبول شدن در دانشگاه بيشتر ميشد ... کار به گيس و گيس کشي کشيده ميشد !
 
4. بوي ترشي کشور رو بر ميداشت لذا براي شهرداري مشکلاتي زيادي به وجود ميومد !!
 
5. ازدواج براي دختران تبديل به آرزو و رويای شبانه ميشد (البته الانم هستا) !!
 
6. براي گرفتن گل از دست عروس خين و خين ريزي راه ميافتاد !
 
7. مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر ميشد !!
 
8. شوهر مثل قند و شکر کوپني ميشد وبراي گرفتن اون صفهاي طولاني بوجود ميومد !
 
 
پس نتيجه ميگيريم که اگه پسرا همين طوري بي جنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشري !

 

منبع:

ترشحات فکری استاد غضنفر خان قلدر جلد ۴۵۲ صفحه ی ۵۳۱۲۴ پاراگراف ۲۵


 
نوشته شده در 86/11/08ساعت توسط سوشیانس |

تا حالا در این مورد فکر کردی

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "•
 
 خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!
 
 خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!•
 
 خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!
 
 خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!
 
 خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!
 
 خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!
 
 خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!
 
 خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!
 
 خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!
 
 خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!
 
 خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!
 
 خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)
 
 خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!
 
 خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که
 دانشجویین!"
 
 خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!
 
 خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!
 
 خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!
 
 خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!
 
 خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه!
 
 خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!
 
 خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره!
 
 هر کس هنوز نفهمیده خر کیف یعنی چی به کتاب معنی لغات از استاد با فهم و کمالات غضنفر که به طور کامل در پایین آدرس داده می شود مراجعه کنه

منبع:کتاب المعنی الغات فی المکاتب الجاهلین اثر استاد فقید ملا غضنفر خان قلدر

نوشته شده در 86/11/08ساعت توسط سوشیانس |
مب بینی تو رو خدا

آخرین دفعه که اسمه کشورم رو خوندم نوشته بود

             جمهوری اسلامی ایران

نوشته شده در 86/11/05ساعت توسط سوشیانس |

آزمون ضمن خدمت وبلاگ‌نویسان

مقدمه. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؟ چند روزی است به‌دلیل مشغله‌ی فراوان، هوس کرده‌ایم از کار نویسندگی برکنار شویم یا اگر توفیق داشته باشیم، یک نفر را پیدا کنیم که این وبلاگ را برای مدت نامعلومی توقیف کند و ما هم به کار و زندگی‌مان برسیم. برای این منظور، تصمیم گرفتیم آزمون ضمن خدمت وبلاگ‌نویسان را برگزار کنیم و در آن با طرح پرسش‌هایی توهین‌آمیز در مورد پیامبر اسلام (ص)، کاری کنیم که کفن‌پوشان به خیابان‌ها بریزند و حوزه‌های علمیه کلاس‌های خود را تعطیل کنند و ما هم به هدف‌مان برسیم. اما دیدیم قبل از ما اداره‌ی کلّ آموزش و پرورش استان تهران چنین کاری کرده و آب هم از آب تکان نخورده است. جناب وزیر هم که مجبور است همچنان در خدمت اسلام و مسلمانان و کشور باشد. این بود که تصمیم گرفتیم پرسش‌هایی محبت‌آمیز در مورد شهرام جزایری طرح کنیم تا بلکه به آرزوی‌مان برسیم. توضیح این‌که پرسش‌ها می‌توانند از صفر تا چهار گزینه‌ی درست داشته باشند.

٭ ٭ ٭

۱. شهرام جزایری …

آ ) آقازاده است
ب) بابازاده است
پ) خان‌زاده است
ت) روحانی‌زاده است

۲. جرم شهرام جزایری چیست؟

آ ) کلاهبرداری
ب) کلاه‌گذاری
پ) سرش بی‌کلاه ماند
ت) بد موقعی کلاهبرداری کرد

۳. شهرام جزایری در دادگاه چه گفت؟

آ ) گفت: من به اصلاح‌طلبان پول داده‌ام
ب) گفت: اصلاح‌طلبان از من پول گرفته‌اند
پ) گفت: هر کس که از من پول گرفته، اصلاح‌طلب بوده است
ت) گفت: دیگه چی دوست دارید بگم؟

۴. چرا شهرام جزایری فرار کرد؟

آ ) ممکن بود حرف‌های بی‌ربط بزند
ب) حوصله‌اش در زندان سر رفته بود
پ) غذای زندان با مزاج‌اش سازگار نبود
ت) گفت یک هوایی عوض کند

۵. شهرام جزایری از کجای خانه‌اش فرار کرد؟

آ ) از در
ب) از پنجره
پ) از فاضلاب
ت) از دودکش

۶. شهرام جزایری چه شکلی است؟

آ ) این شکلی است:
ب) ای… بدک نیست
پ) شبیه پدرش نیست
ت) اگر بینی‌اش را عمل کند،
     بهتر می‌شود

۷. قد شهرام جزایری چه‌طور است؟

آ ) بلند است
ب) کوتاه است
پ) بلند است، ولی نصف‌اش زیر زمین است
ت) قد خودش کوتاه است، ولی به هر حال عرب است

۸. شهرام جزایری پشت‌اش …

آ ) قوز داشت
ب) سرد بود
پ) گرم بود
ت) ولرم بود

۹. شهرام جزایری در چه وضعیتی هرگز دیده نشد؟

آ ) در حالی که دستبند به دست‌اش باشد
ب) در حالی که پول توی جیب‌اش نباشد
پ) در حالی که مشغول نماز خواندن باشد
ت) در حالی که سرگرم التزام به ولایت فقیه باشد

۱۰. شهرام جزایری الان کجاست؟

آ ) در ایران
ب) در خارج از کشور
پ) به تو چه؟
ت) نمی‌گویم تا بسوزی!

نوشته شده در 86/09/20ساعت توسط سوشیانس |
خوب،آدم در زندگیش کارهای بی ربط زیاد می کند،بخصوص اگر از موهبت زندگی در مملکت گل و بلبل برخوردار باشد...یکی از همین کارهای بی ربط که بنده چند ماه است افتخار انجام آن را دارم،همانا طنزنویسی برای هفته نامه سپید است. سپید،نشریه ای تخصصی است که برای پزشکان چاپ و ارسال می شود. در صفحه آخرش ستونی باز کرده ام با عنوان:"طنزدرمانی"که در آن محض شوخی! پا توی کفش شبکه عریض و طویل بهداشت و درمان می کنم.برای این که کار تخصصی انجام بگیرد،دو تن از دوستان طنزنویس را که یکی پزشک و دیگری دانشجوی دندانپزشکی است(شهرام جوادی نژاد و علی مرسلی)برای همکاری با این ستون معرفی کردم.دوستان طنزنویسی که رشته یا زمینه کارشان با پزشکی مربوط است و مایل به همکاری هستند،ایمیلاً همراه با ارسال یک نمونه کار من را در جریان بگذارند تا اقدامات بعدی انجام گیرد...خدا از پزشکی کَمتان نکند!این هم آخرین کاری که در این ستون مرتکب شده ام،محض نمونه:

در آداب ویزیت
حکایت اول:
طبیبی را شنیدم که حراف بود و خوش سخن،چندان که هر مریضی از در می آمد و به مطب می شد،با مایه بلاغت و قوه فصاحت از دنیا و مافیها و شیر مرغ و جان آدمیزاد و عالم سیاست و مردان کرسی ریاست چنان سخن می راندی و مریض بخت برگشته را چنان می چلاندی که او با حال پریشان زمام اختیار از کف داده،مریضی خود از یاد برده،از بهر سردرد نسخه همی طلب کردی.طبیب را همی بپرسیدند:"از بهر خدای این چه حالتست؟"گفت:"مگر نشنیده ای اصول اخلاق پزشکی را که باید با مریض مصاحبت و مجالست و مصافحت(ضمن رعایت اصول )داشته باشی؟"صاحبدلی او را بگفت:"سخن با بیمار چندان گوی که بیماریش امید رود که به سر آید،نه این که از حرفهای مطول تو، جانش بیم رود که به در آید!"
بیت پسامدرن:
من پزشک خوش صحبت حرافی را می شناسم
که در مطبی مأوا دارد
و حرف می زند با مریضهایش صبح تا ظهر(و بر عکس)
مریضی که با یک سرگیجه به مطب می آید
و با یک سردرد از مطب می رود!(نمای نزدیک از تلوتلوخوردن بیمار!)
حکایت دویم:
دیگر طبیبی را حکایت کنند که سربه زیر بود و کم حرف،چندان که هر مریضی تجربتی پیش وی می برد ومعالجتی از او می خواست،حرف نمی زد مگر به اصرار وگرو گذاشتن ریش توسط بیمار.مریض ننشسته و سخن ناگفته،طبیب، نسخه اش را پیچیده بود و عذرش خواسته بود که:
-رنگ رخساره خبر می دهد از بیماری،و نیازی به توضیحات شما نیست،و مریض بعدی...
طبیب را همی پرسیدند:"از بهر آبا و اجدادت،این چه حالتست؟"گفت:"مگر نشنیده ای که حکما گفته اند:"المریض شیئ والطبیب حدیدو الاشک کشک والسرشک زرشک حین المداوا؟" او را گفتند:"بابا،ایول،تو دیگه کی هستی؟!"خاموش بنگریست و بانگ بر زد:
-مریض بعدی!

نوشته شده در 86/09/20ساعت توسط سوشیانس |

 

 خديجه : غضنفر ! تو بيلميـري امروز چه روزيه ؟

 غضنفر : والا فِچ ميكنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟

 خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !!

  غضنفر  : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟!

 خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست !

 غضنفر  : شوما كيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاكو رو از آشپزخونه بيار ....

 خديجه : غضنفر! شوما اصن به من هيچ وقت توجه نميكني ! منم آدامام بابا به خدا ! منم مث شما از بچگي بزرگ شدم حگّ مادري  دارم به جَردنِ بچه هات بالام !

 غضنفر  : بيبين خديج ! من تا حالا چيزي كم گوذاشتم ؟! كوتاهي شده از گِبال من ؟!

 خديجه : غضنفر ! امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون كادو ميخرن ... خوب شوما چيرا نميخري ؟

 غضنفر : آخه زن ! تو اصن خودش و با من چيكار داري ؟ آخه كدوم مردي واسه زنش سالي يه بار تولّد ميگيره؟ كه من واسه تو ميگيرم ؟

 خديجه : اصن هرچي شوما بيگي ! به ما ولرم تايم نيومده بابا ... دستاتو بشور بيا شامتو بخور بابا ! : والا فِچ ميكنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟

 خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !!

 غضنفر  : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟!

 خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست !

  غضنفر  : شوما كيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاكو رو از آشپزخونه بيار ....

 خديجه : غضنفر ! شوما اصن به من هيچ وقت توجه نميكني ! منم آدامام بابا به خدا ! منم مث شما از بچگي بزرگ شدم حگّ مادري  دارم به جَردنِ بچه هات بالام !

 غضنفر  : بيبين خديج ! من تا حالا چيزي كم گوذاشتم ؟! كوتاهي شده از گِبال من ؟!

 خديجه : غضنفر ! امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون كادو ميخرن ... خوب شوما چيرا نميخري ؟

 غضنفر  : آخه زن ! تو اصن خودش و با من چيكار داري ؟ آخه كدوم مردي واسه زنش سالي يه بار تولّد ميگيره؟ كه من واسه تو ميگيرم ؟

 خديجه : اصن هرچي شوما بيگي ! به ما ولرم تايم نيومده بابا ... دستاتو بشور بيا شامتو بخور بابا !

نوشته شده در 86/08/04ساعت توسط سوشیانس |

راننده زن را چطور بشناسيم

ماشينش پنچر بشه كاپوت ماشين رو بالا ميزنه و توي ماشينو نگاه ميكنه!
 
اگه راهنماي چپ رو بزنه و سمت راست بپيچه!
  وقتي پشت سرش باشي و چراغ بزني يا بوق بزني توي آينه رو نگاه كنه تازه يادش مياد كه روسريش رو بايد درست كنه!
  وقتي كه با سرعت 140 تا يه پيچ رو دور بزنه! (البته اين يكي در مورد خانوم ها صدق نميكنه چون اونا بشتر از 14 تا نميرن

     وقتي كه برن پمپ بنزين و بعد از زدن بنزين با همون شيلنگ داخل باك حركت كنن برن!

آقايون لطفاْ اون لبخند رو از صورتتون پاك كنيد!پيش مي آيد خوب!!!!!.....

 

 

 

به ترکه ميگن ترمز ABS چيه؟ ميگه تو سرعت هاي زياد و سر پيچ ها کار حضرت ابوالفضل رو مي كنه

 

غضنفر زنگ می زنه رادیو می گه الو آقا اونجا رادیو است؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه: یعنی الان صدای من توی نونایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر می گه الو اکبر نون نخر مامانت خریده!

 

غضنفر با يك سرهنگه سوار هواپيما ميشن غضنفر رو به سرهنگه مي كنه ميگه ببخشيد شما گروهبانيد؟ سرهنگه ميگه نه غضنفر همين سوال رو چند بار ميپرسه. آخر سرهنگه خسته ميشه ميگه بله بابا من گروهبانم غضنفر ميگه پس چرا لباس سرهنگارو پوشيدي؟

 

  تركه رشته‌اش دامپروري بوده، روش نميشده به كسي بگه. يكي ازش مي‌پرسه: رشته‌ات چيه؟ ميگه: دامپيوت